هومانهومان، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

hoomaan topoli

روز تولد

1389/11/22 23:00
نویسنده : خاله رقی
334 بازدید
اشتراک گذاری

وقتی که دکتر به مامان الی داده بود ساعت 8 صبح 22 بهمن 1389 بود. من (خاله رقی) و مامان جون و بابا جون و دایی ه. رفتیم بیمارستان شمس. مامان و بابا زودتر رسیده بودن. هیچ کس به روی خودش نمی آورد ولی همه استرس داشتن نگران. پاپا و آنا اومدن. بقیه اعضای خانواده بابا یعنی عمو ح. و زن عمو ل. و دختر عمو ش. ، زن عمو ر. (عمو م. نتونسته بود بیاد)، عمو الف و زن عمو ل.، عمه ف.، عمه ن. و دختر عمه ح. (گفته حمی صداش بزنی چشمک) هم کم کم اومدن. به قول عمه ف. همه جمع شده بودیم تا بریم راهپیمایی خنده. خانم دکتر عبدالهی که دکتر مامان بود دیر اومد و مامان تازه ساعت 9 رفت اتاق عمل. همه حسابی نگران بودن و دل تو دل هیچ کس نبود استرس. حدودای ساعت 10 بابا س. رو صدا زدن، اما ما همگی دویدیم جلو که ببنیم چه خبر شده. پرستار خبر خوش بدنیا اومدنت رو بهمون داد اوه. همه خوشحال شدیم. هیچ کس تو پوست خودش نمی گنجیدهورا. به کسی اجازه وارد شدن ندادن، اما دایی ه. چون دانشجوی پزشکیه رفت داخل و یه عکس از چهره نشستت گرفت و اومد از خود راضی. کمی بعد گفتن که به بخش منتقل شدین و چون عمو ح. آشنا داشت همگی تونستیم بریم طبقه بالا پیش مامان. اما تورو هنوز نیاورده بودنخیال باطل. وقتی گفتن می خوان بیارنت من و زن عمو ل. رفتیم به قسمت نوزادان. خانم پرستار چرخ دستی رو که تو روش بودی آورد به سمت اتاق. وقتی رسیدیم پیش مامان تورو از زیر پتو بیرون آورد و صورت خوشگل و ماهتو دیدیم بغل. ماشاا.. چقدر ناز بودی (البته هنوزم هستی)قلبماچ. یه عکس از عکسای خوشگل اولین روز تولدت رو گذاشتم عزیزم لبخند

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

Mina
22 مهر 90 2:41
ثمين
29 مهر 90 16:46
سلام گلم! ايشاله كه خوبي و خوش! من توي وبلاگم ايده براي سيسموني و جشن تولد و تزيين غذاي كودك دارم اگه يه سر بزنيد خوشحال ميشم. راستي! اگه دوس داريد عكس ني ني خوشكلتونو رو ديوار دنياي نفيس به يادگار نصب كنيد يه سر به اينجا بزنيد: http://2nyaienafis.niniweblog.com/pagegoodnini.php
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به hoomaan topoli می باشد